بنی صدر بدين خاطر که بر سر عهد با ﺁزادی مانده است و نيز بدانجهت که توانست بيانگر خواست مردم بشود و ۷۶ در صد مردم به او رأی دادند، می تواند از عهده سخنگوئی برﺁيد .
● پاسخ به پرسش اول :
۱ - اين صحيح است که بديل را مردم در جريان تصميم و گذار از تصميم به عزم و عمل و در جريان عمل می سازند . اما اين نيز راست است که جريان تصميم، جريان پيدايش انديشه راهنمائی که جامعه به ﺁن می گرود و رهبری سازگار با ﺁن نيز هست . هرگاه مردم نخواهند خود در رهبری شرکت کنند، و در جريان تصميم و گذار به عزم و عمل، رهبری سازگار با انديشه راهنما پديد نيايد، همان وضع تکرار خواهد شد که با پيروزی انقلاب ايران پيدا شد . اگر در اولين انتخابات رياست جمهوری شرکت کردم و دليل ﺁن را تعيين تکليف از سوی مردم دانستم، بدين خاطر بود که مردم در جريان انقلاب، بهای لازم را به رهبری سازگار با انديشه راهنمای انقلاب نداده بودند . از اين رو، در پاسخ ﺁقای خمينی که خواسته بود به سود ﺁقای حبيبی کنار بروم، در جلسه شورای انقلاب گفتم : سخن از انتخاب کسی به رياست جمهوری بميان نيست . سخن از تعيين تکليف است . توضيح اين که شما ﺁقايان روحانيانی که درکار تصرف دولت هستيد، مدعی می شويد که شما جلو افتاديد و مردم پشت سر شما ﺁمدند . واقعيت عکس اينست . مردم حرکت کردند و زمانی دراز از حرکت مردم گذشت تا شما تصميم بگيريد به جنبش مردم بپيونديد . فردا بايد معلوم شود ﺁيا چون مردم خواستار استقلال و ﺁزادی و رشد بر ميزان عدالت و اسلامی بيانگر اين اصول و فضای باز معنوی بوده اند و هستند انقلاب کرده اند و يا ﺁن طور که شما مدعی هستيد از شما دنباله روی کرده اند .
اين امر که ملاتاريا از عصبانيت به خود می پيچد و از توهين و تحقير مردم ( مردم عقل و شعور ندارند و ... ) باز نمی ايستد به دين خاطر است که چرا مردم بنی صدر را برگزيدند و اين واقعيت که روشنفکرتاريا اعتراف به وجدان جمعی غنی مردم را، امضای حکم مرگ خود می انگارد و در اصرار بر نادانی و بی شعوری مردم، از ملاتاريا گوی سبقت می برد، دليلی ديگر که انتخاب اولين رئيس جمهوری و منتخب مردم سند زنده ايست بر عقل جمعی ﺁزاد و دلبستگی مردم ايران به مردم سالاری و مخالفتش با مبلغان قدرت خودکامه از هر قماش و بالاخره، کوشش برای جبران تأخير در قبول مسئوليت شرکت در رهبری و ايجاد رهبری سازگار با بيان ﺁزادی .
اما تا انتخاب رئيس جمهوری، ستون پايه های قدرت جديد ساخته و در دست ملاتاريا بودند . گروگانگيری و به دنبال ﺁن جنگ و ﺁشکار شدن هويت ﺁقای خمينی ( که به يمن ابتلا و ﺁزمايشی که ايران صحنه انجام ﺁن شد، و هويت او ﺁشکار شد ) و نقشی که او برعهده گرفت مانع از استوار شدن رهبری سازگار با بيان ﺁزادی در کار خود شد .
هرگاه نخواهيم تجربه را تکرار کنيم:
۱/۱ – مردم را دائم می بايد به حق و مسئوليت خويش بخوانيم . بنا بر حقشان بر رهبری جامعه خود، مسئوليت بزرگ و ارزشمند عمل به اين حق را دارند . در حقيقت،
۱/ ۲ – بيان ﺁزادی که بيانگر حقوق فردی و جمعی مردم را، تشريح می کند و خواستها يی که ترجمان حقوق و منطبق بر بيان ﺁزادی هستند و او بر می شمارد، می بايد با پيدايش و رشد مديران و مديريت مردم سالار همراه باشد.
۱ / ۳– از ﺁنجا که هم در انقلاب مشروطيت و هم در نهضت ملی کردن صنعت نفت و هم در انقلاب بهمن ۵۷ ، کار استقرار دولت مردم سالار به شکست انجاميد، پيشاپيش، ستون پايه های قدرت خودکامه می بايد به مردم شناسانده شوند و تدابيری که برای برداشتن ﺁن ستون پايه ها و نشاندن ستون پايه های دولت حقوق مدار، در دوران کوتاه رياست جمهوری نخستين منتخب مردم کشور اتخاذ و بکار برده شدند، در جريان تحول، به اجرا گذاشته شوند .
۲ – مردم می بايد اطمينان پيدا کنند که بيانگر خواستهايشان، بدانچه می گويد باور دارد . در حقيقت، وقتی محک تجربه بميان ﺁمد و غش ﺁقای خمينی عيان شد، گرچه مردم هنوز فرصت عمل داشتند و می توانستند بيرون ﺁيند، اما ترسها، از جمله ترس از بهم ريختگی عمومی اوضاع کشور و استفاده دشمن متجاوز از فرصت و... مانع از برخاستن و پايان دادن به فرعونيت برای هميشه شد .
نتيجه ﺁن تجربه که تکرار تجربه ها در انقلاب مشروطيت و جنبش ملی کردن صنعت نفت ( کاشانی و بقائی و... ) بود، بايد اين شده باشد که مردم ميان ﺁنچه گفته می شود ( ما قال ) و گوينده ( من قال) تميز قائل شوند . در قبول يا رد « ماقال »، ﺁن را با ميزان حق بسنجند و در قبول يا رد « من قال»، او را نخست به خاصه های
« زبان عامه پسند و عامه فريب » بسنجند . از ﺁن خاصه ها، ﺁسان تر از همه در بکار بردن، اين خاصه است :
فريبکار دلبخواه های مردم را می گويد اما عملی شدن ﺁنها را در گرو رسيدن به هدفی قرار می دهد که او برايشان تعيين می کند. برای مثال، می گويد :
ولايت با جمهور مردم است و يا ميزان رأی مردم است.
هرگاه بدين حق باور داشته باشد، ﺁن را موکول به بعد از تغيير رژيم نمی کند و در دم، اصل را به اجرا می گذارد . از مردم می خواهد تمامی فرصتها را برای استقرار ولايت جمهور خود، مغتنم بشمارند . خود نيز روشهائی را که مردم می توانند برای استقرار ولايت جمهور خود بکار برند، پيشنهاد می کند . در استبدادی ترين رژيم ها، هنوز فرصتهای فراوانی وجود دارند که با استفاده از ﺁنها، مردم می توانند حق رهبری خويش را اعمال کنند. بديهی است مردمی که قرنها در استبداد زندگی کرده اند، از بکار بردن استعداد رهبری خود می ترسند . حتی در محيط خانواده، تن به استقرار ولايت جمهور اعضای ﺁن نمی دهند . با وجود اين، تجربه انقلاب ايران که بطور نسبی تبلور ولايت جمهور مردم بود، می بايد دائم به مردم يادﺁوری شود و از ﺁنها خواسته شود ﺁن تجربه ارزشمند را رها نکنند . در هر محيط که می توانند، همان تجربه را از سر بگيرند و از راه نقدآن، کارﺁ ترش سازند .
در اين جا، اين پرسش پيش می ﺁيد :
ﺁيا شرکت در انتخابات يکی از فرصتها، ﺁنهم در سطح کشور، برای بکار بردن حق رهبری مردم کشور نيست ؟ اگر چنين فرصتی هست، تحريم ﺁن زبان عامه پسند و عامه فريب است و يا فراخواندن به شرکت در ﺁن؟
۱ – ولايت رهبری بر اصل برادری و برابری و حق هر انسان عضو يک جامعه است . در جامعه هائی که از اين حق محروم بوده اند، انتخابات را می توان فرصتی برای اعمال حق ولايت و حاکميت شمرد . در برابر، هرگاه شرکت در انتخابات، « پيروی از ولايت مطلقه يک تن بر جان و مال و ناموس جمهور مردم » معنا دهد، ديگر نه تنها فرصتی نيست برای بکار بردن حق رهبری که فرصت اعتراف حقيرانه ايست به نداشتن اين حق و اطاعت از ولايت مطلقه زور.
ولايت مطلقه فقيه محال است و در واقع، ولايت مطلقه زور است. زيرا حاکميت مطلق يکی بر همه، به ضرورت، حاکميت قدرت ( = زور ) مطلق بر همه می شود . از جمله به اين دليل ساده که ولايت جمهور مردم، نياز به برادری و برابری و در کار ﺁمدن ميزان عدل دارد و ولايت مطلقه يکی بر همه، نيازمند دادن اختيار جان و مال و ناموس و نيز چند و چون باور هر انسان به او .
بدين قرار، اگر اسلام دين لااکراه باشد، ولايت فقيه ضد مطلق ﺁنست.
بنا بر اين، تحريم چنين انتخاباتی، اظهار اراده استوار بر مطالبه حق جمهور مردم بر رهبری و قيام برای به عمل درﺁوردن اين حق است .
۲ – بدين قرار، وقتی شرکت در انتخابات بمعنای اعتراف به سلب حق خود بر حاکميت است، فراخواندن مردم به شرکت در ﺁن، بکار بردن زبان فريب و فراخواندن مردم فريب است .
بيهوده نيست که مردم فريبان هيچگاه به مردم نمی گويند ولايت با جمهور شما است و انتخابات وقتی معنا می دهد که حق حاکميت از ﺁن شما باشد . بنا بر اين، ولو همه شما مردم به اتفاق، رأی به ولايت مطلقه فقيه بدهيد، رأی شما ناقض حق شما و در حقيقت، رأی به ولايت مطلقه زور است .
آنها منطق صوری بکار می برند . زيرا اين حقيقت را با پوششهای فريبنده می پوشانند . اين پوششها از آن جمله اند:
●« به شما مردم گفتيم اگر به نامزد اصلاح طلب رأی ندهيد، احمدی نژاد رئيس جمهوری می شود و شد . حالا هم می گوئيم اگر در انتخابات مجلس هشتم شرکت نکنيد، ﺁن مجلس هم مثل مجلس هفتم خواهد شد !»
وقتی از آنها پرسيده ميشود که فرق مجلس « اصلاح طلب »
( مجلس ششم ) و مجلس « اصول گرا » در چه بود ؟ پاسخ می دهند: اگر مجلس ششم را نگذاشتند قوانين مطلوب مردم را تصويب کند، قوانين اختناق ﺁور و ضد خواستهای مردم را هم تصويب نکرد .
اما اين استدلال، جز ترساندن مردم از بدتر برای رأی دادن به بد نيست . غافل از اين که:
۲ / ۱- مدار بسته بد و بدتر، همان مداری است که مردم ايران در ﺁن زندانی شده اند . بدترين ها بر ﺁنها حکومت می کنند . بدها و بدترها، مردم را از بدترين ها می ترسانند که بيائيد به ما رأی بدهيد وگرنه بدترين ها بر شما حکومت می کنند . حال ﺁنکه، در حکومت خاتمی، بدترين ها حکومت می کردند و « اصلاح طلبها » کاری جز پوشش شدن برای ﺁنها نمی کردند . از زمانی که پوشش دريده و ماهيت رژيم ﺁشکارا در معرض ديد جهانيان است، اين امکان بوجود ﺁمده است که مردم بدانند ولايت مطلقه فقيه در واقع چگونه رژيمی است . بنا بر اين، اين فرصت بزرگ برای مردم کشور بوجود ﺁمده است که از مدار بسته بد و بدتر بيرون روند . تحريم انتخابات، فرصتی است برای روی ﺁوردن به شرکت در ولايت جمهور مردم و انتخابی واقعی که انتخاب مردم سالاری و رهبری مردم سالار است .
۲ / ۲– اين ادعا که اگر مردم به ما رأی بدهند، دست کم خيالشان راحت است که قانون اختناق ﺁور و... تصويب نمی کنيم، فريب است. زيرا ولايت مطلقه فقيه که خود را فوق قانون اساسی می داند، برای اقدام به اختناق ﺁور کردن فضاهای ابعاد سياسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی جامعه، نياز به مجلس ندارد . علاوه بر اين که قوانين اختناق ﺁور، تصويب شده و در اختيار استبداديان هستند . مجلس ششم، حتی نتوانست يک بدتر را بد کند. توضيح اين که قانون اختناق ﺁور مطبوعات را مجلس پنجم اختناق ﺁورتر کرد . مجلس ششم نتوانست اين قانون را همان کند که پيش از مصوبه مجلس پنجم بود . زيرا حکم حکومتی مانع از ﺁن شد . افزون بر اين، به سازمانهای غير قانونی، جنبه قانونی داد و بودجه های هنگفت برای ﺁنها مقرر کرد .
●« به شما مردم می گوئيم :
واقع بينی غير از ﺁرمان طلبی است. بنا بر واقعيت گرائی، با توجه به وضعيت ايران و اوضاع منطقه، روش اصلاح تدريجی رژيم را می بايد در پيش گرفت . شرکت مردم در انتخابات، هم ﺁموزش عملی بکار بردن حق حاکميت است و هم مردم به « اقتدار گرا » ها می گويند در صحنه حضور دارند و حاکميت را حق خود می دانند . تحريم انتخابات، مردم را از اين دو کار باز می دارد و به اقليت ۱۰ تا ۱۵ درصدی امکان می دهد
« اقتدارگرا » ها را بر سرنوشت کشور حاکم کنند . »
اين استدلال که بظاهر قوی و بسا اقوی دليل دعوت کنندگان به شرکت در انتخابات است، در همان حال که واقعيت را از ديد عقول فردی و جمعی می پوشاند، دروغهای موجود در استدلال را ﺁشکار می کند :
۱ - اعتراف است به حق حاکميت مردم و نيز اثر حضور مردم در صحنه بمثابه صاحبان حق و نه کف زن برای غاصبان حق . اما هرگاه بنا بر اين باشد که مردم از راه رأی دادن حق حاکميت خويش را بازيابند، لاجرم، می بايد به نامزدهائی رأی بدهند که استقرار اين حق را موضوع کوشش خود می کنند. اما ﺁيا چنين کسانی حتی می توانند نامزد انتخابات شوند ؟ بر فرض که توانستند و به مجلس راه يافتند، بنا بر همان واقع بينی، نمی بايد تابع « شورای نگهبان » و « حکم حکومتی » بگردند و بمانند ؟
۲ - مردم برای اين که حضور خود در صحنه را به رخ « اقتدارگراها » بکشند، دست کم می بايد رأئی بدهند که بطور شفاف ، رأی به نفی حاکميت ﺁنها تلقی شود. در ۲ خرداد سال ۱۳۷۶، چنين رأيی را دادند. نتيجه ﺁن شد که امروز، دولت در تصرف «اقتدار گرا»ها است . چرا؟ زيرا يکی به اين دليل که منتخبان معرف خواست مردم نبودند و بقای در رژيم، به هر قيمت، را ترجيح دادند و ديگری به اين دليل که در محدوده رژيم ولايت مطلقه فقيه، تنها يک نوع اصلاح ممکن است و ﺁن افزايش کارﺁئی ولايت مطلقه فقيه است . پس از راه اتفاق نبود که در حکومت خاتمی، اقتدارهائی که ولايت مطلقه هنوز از ﺁن خود نکرده بود، نيز، از ﺁن ولايت مطلقه فقيه شدند.
۳ – در ايران، نمايندگان اقليت ۱۰ تا ۱۵ درصدی نيز حکومت نمی کنند . زيرا ولايت مطلقه فقيه يعنی اين که مردم رأی ندارند . ﺁقايان خمينی و خامنه ای و مشکينی و مصباح و جنتی و... تصريح کرده اند و می کنند که « رهبر » مشروعيت خود را نه از رأی مردم که از گزينش خداوند بدست می ﺁورد . بدين قرار، حتی همان ۱۰ تا ۱۵ درصد مردم نيز ﺁزادی انتخاب کردن را ندارند و منتخبان ﺁنها، به نمايندگی از ﺁنها، صاحب ولايت نمی شوند . بلکه خدمتگزار ولی امر می شوند .
بدين قرار، زبان، زبان فريب است زيرا به جای اعتماد دادن، می ترساند . مهمتر از اين، کسانی که از رهگذر اينگونه فريبها «انتخاب » می شوند، جای رهبری مردم سالار را اشغال می کنند و مردم را از برخاستن برای احقاق حق خويش و ايجاد رهبری مردم سالار باز می دارند .
در فرصتهای ديگر، به مسئله انتخابات باز خواهم پرداخت .
* پرسش دوم :
مردم ايران اکثراَ با رژيم مخالفند و مخالفت خود را بطور ﺁگاه و نا ﺁگاه، بر زبان می ﺁورند و رژيم را انتقاد می کنند. هنگامی که با ﺁنها هم صحبت می شويم، از سير تا پياز رژيم را به باد انتقاد می گيرند. می خواهم بگويم بحث در باره رژيم و نقد ﺁن در جامعه بحد وفور است . با وجود اين که می دانند سياستهای رژيم پدرشان را در ﺁورده است، اما همدلی و اتحاد و جنبش وجود ندارد . مردم در چنان بی تفاوتی هستند که گوئی در خواب هستند . می بينند چه بالاهائی برسرشان می ﺁيد اما مثل اين که حس برخاستن و اعتراض کردن را ندارند .
می توان گفت مردم بر دو دسته اند : يک دسته انتقادها را می شنوند اما راه حلی نمی يابند و دسته ديگری که بی قيد هستند و اهميتی برای مسائل مربوط به جامعه و بحث در باره ﺁن قائل نيستند . به نظر شما علت اين بی تفاوتی چيست و چه بايد کرد برای اين که مردم از بی تفاوتی خارج شوند ؟
● پاسخ پرسش دوم :
۱ - نظری که بر پايه ﺁن پرسش بعمل ﺁمده است، متناقض است . توضيح اين که اگر همگان ناراضی هستند و رژيم را انتقاد می کنند پس از بی تفاوتی خارج شده اند . به سخن ديگر، بی تفاوتی در برابر رژيم، جای خود را به مخالفت زبانی با ﺁن داده است . حقيقت اينست که جامعه از بی تفاوتی خارج شده و اينک هم می داند اين رژيم را نمی خواهد و هم می داند کدام رژيم را می خواهد . حتی ﺁنها که حاضر به بحث در باره مسئله هايی که رژيم برايشان می سازد نمی شوند، بگواهی رفتارشان، هم می دانند اين رژيم دائم مسئله می سازد و مسئله بر مسئله می افزايد و هم می دانند که رژيم مسئله ساز نمی تواند مسائلی را که می سازد حل کند . اما چون خود را بکاری توانا نمی بينند و يا گمان می برند « زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد »، از ورود در بحث و انتقاد خودداری می کنند . با وجود اين، پای عمل مردم می لنگد .
۲ - مردمی که از بی تفاوتی خارج شده اند، هنوز تصميم نگرفته اند به جنبش روی ﺁورند . می پرسيد چرا ؟ شما که در ايران هستيد می بايد خود در پی يافتن پاسخ اين پرسش می شديد و با پرس و جو، علتهای روی نياوردن به جنبش را می يافتيد و می پرسيديد چه بايد کرد برای اين که علتها از ميان بر خيزند ؟
طی سه دهه، بطور مداوم با بی تفاوتی مبارزه شده است . در پی موفقيت نسبی در خارج کردن جامعه از حالت بی تفاوتی، علتهای گريز از مسئوليت و روی ﺁوردن به جنبش مطالعه و برای از ميان برداشتن ﺁنها کار شده است . در نوشته و مصاحبه ها، راه حلها پيشنهاد کرده ام . بازﺁوردن همه ﺁن کارها در پاسخ اين پرسش، خود کتابی بزرگ می شود . با وجود اين، از اين پس سعی خواهد شد موانع جنبش و چگونگی از ميان برداشتن ﺁنها را موضوع بحث کنم . در پاسخ به پرسش اول، دو مانع اصلی و راه از ميان برداشتنشان موضوع بحث شده اند . تا پرداختن تفصيلی به موضوع، يک مانع بزرگ ديگر، را موضوع بحث می کنم :
۲ / ۱- سه شب پيش، يکبار ديگر اين پرسش را از خود کردم : چه عيب و علتی در مردم هست که سبب می شود عمر حکومتهای انسانهای خدمتگزار کوتاه و عمر حکومت زورگويان خائن به مردم دراز است ؟ در طول تاريخ ايران، دوران حکومت خدمتگزاران به ايران و مردم ايران، کوتاه بوده است . در دوره های ضعف و انحطاط، عمر حکومتهای اين طور کسان باز هم کوتاه تر شده اند . دلايل عمومی ﺁن اينها هستند :
● مردم از دخالت در امور دولت ممنوع بوده اند . بنا بر تاريخ بيهقی، سلطان محمود غزنوی به مردم نيشابور که از شهر خود در برابر متجاوز دفاع کرده بودند، عتاب کرد چه حق داشتيد از شهر دفاع کنيد؟ بجاست شما را جريمه کنم . زيرا اگر متجاوز موفق به تسخير شهر می شد، شهر مرا ويران می کرد !!. لذا، وقتی استبداد حکومت خدمتگزار مردم را با توقعات خود سازگار نمی ديد و او را برکنار می کرد و می کشت، مردم ولو ناراضی می شدند، اما برای خود حق دخالت قائل نمی شدند . اعتراض به رفتار استبداديان، در سی تير و ۲۸ مرداد۱۳۳۲ و نيز خرداد ۶۰ ۱۳و از ﺁن ببعد، يک تغيير اساسی در طرز فکر و رفتار مردم ايران است . اما هنوز زمان می خواهد تا که مردم ولايت جمهور مردم را از ﺁن خود بدانند و خويشتن را مسئول حمايت و حفاظت از خدمتگزاران خود بدانند .
● استبداد بدون يک پايه خارجی قوام و دوام نمی يابد . بسته به نقش پايه خارجی، دولت نسبت به جامعه بيشتر خارجی و نسبت به قدرت خارجی، بيشتر وابسته و داخلی می شود . از اين رو، محک خدمتگزاری، استقلال و ﺁزادی و ﺁبادی می شود . با وجود اين، بخاطر وابستگی ملت به دولت و وابستگی دولت به قدرت خارجی، حضور خدمتگزاران در دولت و در مقامهای کليدی، ناسازگارتر با دولت وابسته می شود . از اين رو حذف می شوند . بيهوده نيست که با کودتای ۲۸ مرداد، خدمتگزاران مردم بکلی از خدمت دولت رانده شدند . از انقلاب بدين سو نيز، خدمتگزاران به مردم، مرتب حذف شده اند و می شوند . محبوبيت نزد مردم، از مهمترين دلايل حذف اشخاص از خدمت دولت است . اگر هم کسی محبوب مردم شد و مقامی را جست، يا ناگزير می شود جذب استبداد شود و از خير محبوبيت و خدمتگزاری بگذرد و يا ناچار می شود تن به حذف شدن بدهد .
● طرز فکر و طرز رفتار مردم عامل سوم و بسا مهمتر است : استبداد تاريخی، ايرانيان را «منتظر دائمی» گردانده است . قاعده را وارونه گردانده و رفتار خود را به ﺁن مستند کرده است. توضيح اين که بنا بر قاعده، هر تغييری می بايد پی ﺁمد تغيير در خود باشد . برای مثال، انسان می بايد در خود تغيير لازم را بعمل ﺁورد به ترتيبی که بر حقوق ذاتی خود ﺁگاه و زندگی را عمل به ﺁن بگرداند تا جهان ﺁماده رهبری جديد بر ميزان داد و وداد بگردد. ضد قاعده ای که در ايران جانشين قاعده شده است، ايرانيان را معتاد اين مجاز کرده است که فسادگستری جبری است . زيرا گمان می برد بدون ويرانی ﺁبادانی ميسر نيست . تا فساد همه جا را نگيرد، مهدی موعود ظهور نمی کند و ...
واقعيتی که مجاز و دروغ جايش را گرفته اند، اينست :
ويرانی، ويرانی می ﺁورد و ﺁبادانی، ﺁبادانی می ﺁورد . جهل جهل افزون می کند و علم علم در پی میﺁورد .
نشانه رها شدن عقل از ﺁن مجاز و دروغ و معرفت به اين واقعيت و قاعده « تا تغيير نکنی تغيير نمی دهی » را مبنای کار کردن اينست که زمان برخاستن به تصميم و عمل، دقيقه اول می شود. و چون ضد قاعده مبنا شود، زمان قيام به تصميم و عمل، واپسين دقيقه، زمانی که کار از کار گذشته است، می گردد . پس عيب همگانی ايرانيان که کار را به واپسين لحظه باز می گذارند، ناشی از انديشه راهنما شدن بيان قدرتی است که ابتکار را بر انسان ممنوع می کند . طرفه اين که نخستين فراماسونها غافل بودند که با دعوت از ايرانيان به خودداری از ابتکار و درﺁمدن به فرهنگ غرب، ابتلای خود را به بيان قدرتی ابراز می کنند که تغيير دادن را کار مهدی ( از ديد فراماسونهای غرب ) موعود و خودداری از ابتکار را شرط موفقيت رهبری می دانند که می بايد انسان ايرانی را از فرق سر تا نوک پا تغيير دهد . پس چه عجب که ولايت مطلقه فقيه بر الزام خودداری ايرانيان از ابتکار و اختيار مطلق تغيير دهنده ( رهبر ) بنا گرفته است .
در کتاب « عقل ﺁزاد » و کارهای ديگر، روشهای ﺁزاد شدن از اين بدترين بيان قدرت پيشنهاد شده اند .
* پرسش سوم :
با عرض معذرت، سئوالی دارم که مدت زيادی ذهنم را مشغول کرده است . من کاملا قبول دارم که اسلام در زمان ظهورش، حقوق بسيار زيادی را برای زنان قائل شده است . اما در نهج البلاغه جملاتی هست که من با خواندنشان بسيار ناراحت شدم و بسيار تعجب کردم . مثلا در نامه ای از حضرت علی ﺁمده است که زنان ناقص العقل هستند . و يا در جای ديگر، در حکمت ها، گفته است که زن همه اش بدی است و غيرت مرد، ايمان و غيرت زن کفر است ... می خواستم از شما تقاضا کنم توضيحی در باره اين قول ها بدهيد تا کمی دلم ﺁرام بگيرد و ترديد از دلم پاک شود. با تشکر .
● پاسخ به پرسش سوم:
پرسش شما در روزهای اول انقلاب، در دانشگاه صنعتی، از سوی دختر دانشجوئی به عمل ﺁمد و به ﺁن جواب دادم . ﺁن جواب را در پاسخ پرسش شما و برای شما و ديگران باز می نويسم :
۱ – می دانيد که پيامبر فرمود : قرﺁن را به نگارش در ﺁوريد اما سخنان مرا نه . زيرا می دانست که برای از خود بيگانه کردن بيان ﺁزادی در بيان قدرت، زورپرستان ﺁسان می توانند سخنانی را به ﺁن حضرت نسبت دهند و بتدريج قولهای ساختگی را جانشين قرﺁن کنند. و چنين کردند .
۲ – قرﺁن فهرست کاملی از حقوق انسان، از زن و مرد، در بردارد .در اين حقوق که ذاتی حيات هستند، کمتر تفاوتی ميان زن با مرد نيست. اين حقوق راکه از حقوق مندرج در منشور حقوق انسان بسيار کاملتر است، در کتاب « انسان، قضاوت و حقوق انسان در قرﺁن » گرد ﺁورده ام .
۳ – بنا بر اين، قولهای پيامبر (ص ) و علی ( ع ) نمی توانند مخالف نصوص قرﺁنی باشند . اگر قولی مخالف نص از ﺁنها خوانديد يا شنيديد، از ﺁنها ندانيد . چنانکه امام صادق ( ع ) فرمود : هر قول منسوب به ما را با قرﺁن بسنجيد . اگر با ﺁن هم خوانی نداشت، به دورش افکنيد.
۴ – در دانشگاه صنعتی اين توضيح را افزودم :
بسيار می شد که نظر پيامبر ( ص ) از سوی اکثريت پذيرفته نمی شد و پيامبر ( ص ) نظر اکثريت را به اجرا می گذاشت . يعنی قبول نظر خود را الزام ﺁور نمی دانست . بر فرض که نظر از ﺁن حضرت باشد، بنا بر قول خود او، شما نبايد حق را به شخص بسنجيد بلکه بايد شخص را به حق بسنجيد . پس بايد قول او را با حق بسنجيد اگر مخالف حق و واقعيت يافتيد نپذيريد.
اين گونه قولها قطعی الصدور نيستند و چون خلاف حقوقی هستند که بنا بر قرﺁن، انسان دارد، نبايد قولهای ﺁن بزرگواران شمرد.اما اگر هم قولها از ﺁن بزرگواران بودند، شما و هر کس ديگر حق دارد نظری غير از نظر ﺁنها داشته باشد . هم به اين دليل که شخص را به حق بايد سنجيد و هم به اين دليل که ﺁن بزرگواران مسلمانان را به انتقاد فرا می خواندند و با کيش شخصيت مبارزه می کردند . هرگاه چنين کنيد، هم به ﺁن بزرگواران خدمت کرده ايد هم به خود. به ﺁنها خدمت کرده ايد زيرا مانع از ﺁن شده ايد زورپرستان از قول ﺁنها جعل کنند و در توجيه استبداد بکار برند . به خود خدمت کرده ايد زيرا دست کم از خود پرسيده ايد : پيامبری
(ص) که خديجه را نيمی از نبوت می دانست و کرامت مرد را در گرو تکريم زن می شمرد و علی
(ع) که داماد او و همسر زنی چون فاطمه (ع) بود و خود را قرﺁن ناطق توصيف می کرد و می دانست که قرﺁن فرموده است: انسانها را از زن و مرد ﺁفريده و ﺁنها را قبايل و ملتها گردانده تا شناخته شوند وگرنه اکرم ﺁنها متقی ترين ﺁنها است، چگونه ممکن است سخنی در تحقير زن بگويد ؟ وقتی در پی تحقيق شديد، در می يابيد که نهج البلاغه را اقلا دو قرن بعد، گرد ﺁوری کرده اند . زمانی که فلسفه های ارسطوئی و افلاطونی بکار دگرگون کردن اسلام از بيان ﺁزادی به بيان قدرت گرفته می شدند و در ﺁن فلسفه ها بود که زن دون انسان شمرده می شد . وقتی به اين نتيجه رسيديد، بر ﺁنها که به اسلام و انسان چنين خيانتی روا داشته اند، عصيان می کنيد. ﺁزاد می شويد و ﺁزاد می کنيد.

